|
خیلی دردناکه که یک وبلاگ مشترک امروز بعد یکسال داره توسط بازمانده تنهای وبلاگ به روز میشه هارد کندی آشنای همه معلوم نیست که زنده س؟ نیست؟ اگه هست کجاست وجاش در دل دوستاش خیلی خالیه. از امروز به یاد شاعر خوش قریحه .هارد عزیز دوباره به روز خواهم شد + نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 0:11 توسط hamid |
پست هاتان...... خالی؟ مثل باران وبهار پر نور و اگر می گذرد پر لبخند
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 20:24 توسط hamid |
نگاهت را نمی فهمم نگاهت سرد و بی باور به چشمانم شده خیره و امشب ... حرف چشمانت زبان دیگری دارد !!!!! و من درکم نمی آید نمی دانم چه می گوید؟؟ چه می خواهد ؟؟ نمی دانم چرا می ترسم امشب , از نگاه تو!! کلام ... امشب میان ما به حکم مرگ محکوم است! سکوت طاغی شب ها نموده شورشی امشب ... + نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387 22:41 توسط hardcandy |
نگاه بي شكيب من
نترس ازاين كوير خشك بي باران نگاهم چندفصلي پيش از خوابم عقب مانده ومن امشب خيالاتي به ذهن ساده ام پيچيده توو در توو بگو بامن ....... + نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387 23:31 توسط hamid |
"من به غربت در کناری زیستم
از تو دورم در کنارت نیستم عاشم روزی ببینــــــــم روی تو تا بفههم در جوارت کیستـم!!" پ.ن :حمید !! ادامش رو تو بگو.... + نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387 15:26 توسط hardcandy |
مي آيم و در گوشه ي تنهايي آسماني ات لبريز مي شوم بر انديشه ام مي ماني اي سترگ،كه تمام لحظه هاي نابم را مديون نگاه هاي آسماني توام. نيلوفرانه بر گذار لحظه هايم ميرقصي وآهنگ هاي فصل بودنت راتكرار ميكنم."ميان آفتاب هاي هميشه زيبايي تو لنگري ست ونگاهت اميد بخش است وچشمان زيبايت با من گفتند كه فردا روز ديگري ست".ديگر كدام لحظه هاي بي تو بودن را فريادكنم كه صداي نفسهاي تودر آن جاري نباشد،مي آيم و سر بر شانه هاي نا آرامت مي سايم و بر پيشاني نوشت دردآورم فرياد مي كنم.مي آيم و آرام آرام اشك دوباره امانم را مي گيرد.مي آيم و دست هاي هميشه مهربانت را پر از اشك ميكنم،مردي كه گريه هاي تو را به امانت گرفته است + نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387 21:45 توسط hamid |
ساکت و بی صدا از تماشای غروب لذت می بردم . چشم هایم پر غم و نمناک بود و غروبی سرد و تلخ دلم را می فشرد..
در فکر فرداهایی بودم که او را در آنها نخواهم دید و فقط یادش با من خواهد ماند .. حتی تصورش برایم مشکل بود .. تمام لحظه هایم با او خاطره بود .. صدایش .. خنده هایش ..و فریادش همیشه در گوشم باقی خواهد ماند ... نمی دانم غریبه ام از کدامین دیار آمده بود که با آمدنش آرامش با من غریب شد و دلم را طوفان گرفت.. دیگر عقل چه بود ؟!! اراده چه می کرد ؟!! بارها در دلم فریاد کشیدم..((با قلب من چه کردی؟تو چه بودی؟ چه هستی؟ که با آمدنت زمستان وجودم را بهار احساس کردم ..)) ولی بی فایده بود!! و افسوس که هر بهاری خزانی دارد..و هر طلوعی غروب ..و هر آغازی پایانی خواهد داشت..... نمی دانم مرگ آرزویم فرا رسیده بود یا باید آرزوی مرگ می کردم..... + نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387 20:20 توسط hardcandy |
بارون مياد جرجر روپشت بوم هاجر هاجر.... صداي گرم مادرم دوباره باز ترانه هاش، لالايي ياش لالا لالا گل زيره چراخوابت نمي گيره بابات رفته.... زني گيره لالا لالا مياد بابات صداي خنده هاش مياد لالا لالا چه نازنين لا لا لالا چه دلربا صداي نازمادرم پيچيده توي كوچه ها + نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387 1:36 توسط hamid |
صندوقچه قدیمی مادرم را باز کردم
دریا را از دور نگاه می کردم و از دور خورشید را که در دریا غرق می شد می دیدم..! احساس عجیبی داشتم و آرزو داشتم جای خورشید بودم تا شاید دریا غم هایم را می شست.. چشم هایم پر اشک بود و .. دستهایم پر خواهش! لب هایم را می گزیدم و پا هایم قدرت راه رفتن نداشت.... + نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 15:16 توسط hardcandy |
|
| ||||||